حكيم ابوالقاسم فردوسى
552
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
بالاى رستم خون مىرفت و آن كوه بيستون ، سست و لرزان گشته بود . چون اسفنديار او را بدانگونه ديد ، بخنديد و به دو گفت : اى مهتر نامدار ، چرا نيروى آن پيل مست كم شد ؟ از چه رو آن كوه آهن از پيكان زخمى گشت ؟ آن مردانگى و گرز تو و آن فرّه و شكوه تو به هنگام رزم كجا رفت ؟ چرا چون آواى شير ژيان را بشنيدى ، به آن بالا گريختى ؟ چرا آن شير جنگى همچون روباه شد و اين چنين دستش از جنگ كوتاه گشت ؟ تو همانى كه ديو از تو گريان مىشد و دد از گرماى تيغ تو بريان مىگشت . از سوى ديگر ، زواره جاى پاى رخش رخشان را بديد كه با آن زخم از رود بگذشته بود . پس گيتى به پيش چشمش سياه شد و خروشان به آن جايگاه جنگ بتاخت . ناگاه تن رستم جنگ جو را آن چنان زخمى يافت و زخمهايش را نابسته ديد . پس به دو گفت : برخيز و بر اسپ من سوار شو تا از براى تو گبر كين بر تن كنم . ليك رستم به او گفت : به پيش زال برو و او را بگوى كه ديگر رنگ و بوى از اين دودمان سام برفت . اينك بنگر كه چارهء كار چيست ؟ اى زال ، بدان كه اگر من از پيكان اسفنديار زنده بمانم ، چنين مىدانم كه گويى امروز در اين انجمن از مادر زاده شدهام . پس چون رفتى ، تنها رخش را چاره بكن . من نيز اگر زنده بمانم ، از پسِ تو خواهم آمد . زواره كه چنين شنيد ، از پيش برادر به جستجوى رخش شتافت . اسفنديار كه در پايين بود ، خروشيد كه : اى رستم نامدار ، تا به كِى مىخواهى اين چنين در آن بالا باشى ؟ چه كسى تو را راهنما خواهد گشت ؟ كمان از دست بيافكن و ببربيان از تن بيرون كن و بند از ميان بگشاى . پشيمان بشو و دست خود را به بند بده تا از اين پس از من گزندى نيابى . تو را با اين زخمى كه دارى ، به پيش شاه مىبرم و اگر چه آن گناهان را كردهاى ، ليك تو را بىگناه بدانجا مىبرم . ولى اگر آهنگ جنگ دارى ، پس آخرين اندرزهاى « 1 » خودت را بكن و كسى را بجاى خود نگاهبان
--> ( 1 ) - اندرز در اينجا به معنى وصيت است .